سيد محمد باقر برقعى
214
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ساز جنون مىخواهمت اى دلبر و ترديد ندارم * امّا به وفاى تو من امّيد ندارم چشم سيهت فتنهء چشمم شد و ديگر * در راه وصال تو فراديد ندارم بنشسته به دل تير ز ابروى كمانت * صيدت برهان جرأت تهديد ندارم عيد است مرا گر تو بيائى به ملاقات * افسوس نمىآئى و من عيد ندارم خواهم كه شبى ساز جنون ساز نمايم * بنواز مرا فرصت تجديد ندارم چون ذرّهء ناچيزم و در كوى تو اى مهر * بىروى تو من سردم و خورشيد ندارم بند است دل من به كمند سرِ زلفت * من غير تو را عادت تقليد ندارم عاشقتر از آنم كه به هنگام وفاتم * بر من گذرى طاقت تبعيد ندارم آرى به تو سوگند كه تا روز قيامت * مىخواهمت اى دلبر و ترديد ندارم همواره تو را خوانم و با شعر « شفائى » * مىخوانمت و فرصت تمديد ندارم سروش وصال به منتظران سپيده دلم گرفته الهى كه يار برگردد * بهسوى غمزدگان ، غمگسار برگردد خدا كند كه به اين سينهء خزانى ما * دوباره با گل رويش ، بهار برگردد قرار ، رفته ز دلهاى عاشقان اىكاش * به شورهزار دل ما قرار برگردد خوشا ؛ به فرصت حالى كه با سروش وصال * ستارهاى بدرخشد ، نگار برگردد سپيد ، ديدهء بيدار پير كنعان شد * بُوَد كه يوسف سيمينعِذار برگردد چراغ برافروز تا به گاه سحر * به باغ سرخ شقايق هزار برگردد بخوان ، سرود رهائى بنام دلكش دوست * كه از كرانهء مشرق سوار برگردد ميلاد نور مرغ دل ، هردم هوايت مىكند * عالمى ، جان را فدايت مىكند يا على بنگر كه جان عاشقان * هر نفس ميل لقايت مىكند در نمىگنجى به ذهن آدمى * وصف را ، قرآن سزايت مىكند